|
مدرسه زندگی | |||
|
آموخته ام
آموخته ام که وقتی عاشقم ، عشق در ظاهرم نیز نمایان می شود.
آموخته ام که عشق مرکب حرکت است نه مقصد حرکت
آموخته ام که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشقش شویم .
آموخته ام که این عشق است که زخم ها را شفا میدهد ، نه زمان
آموخته ام که تنها کسی مرا شاد میکند ، که بمن میگوید ، تو مرا شاد کردی
آموخته ام که گاهی مهربان بودن بسیار مهمتر از درست بودن است .
آموخته ام که مهم بودن خوبست ولی خوب بودن مهمتر است .
آموخته ام که هرگز نباید به هدیه ای که از طرف کودکی داده میشود « نه » گفت .
آموخته ام که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمکش نیستم ، دعا کنم .
آموخته ام که زندگی جدیست ولی ما نیاز به «دوستی» داریم که لحظه ای با او از جدی بودن دور باشیم .
آموخته ام که تنها چیزی که یک شخص میخواهد فقط دستی است برای گرفتن دست او و قلبی برای فهمیدنش.
آموخته ام که زیر پوست سخت همه افراد کسی وجود دارد که خوشحال شود و دوست داشته باشد.
آموخته ام که خدا همه چیز را در یک روز نیافرید ، پس من چگونه میتوانم همه چیز را در یک روز بدست آورم
آموخته ام که چشم پوشی از حقایق آنها را تغییر نمی دهد.
آموخته ام که وقتی با کسی روبرو میشویم ، انتظار لبخندی از سوی ما دارد.
آموخته ام که لبخند ارزانترین راهی است که میتوان با آن نگاه را وسعت بخشید .
آموخته ام که باد با چراغ خاموش کاری ندارد.
آموخته ام که به چیزی که دل ندارد نباید دل بست .
آموخته ام که خوشبختی جستن آن است نه پیدا کردن آن .
و آموخته ام که قطره دریاست ، اگر با دریاست .
و آموخته ام که عشق ، مهربانی ، گذشت ، صداقت و بلند نظری خصلت انسانهای انسان است [ شنبه ٢۸ خرداد ،۱۳٩٠ ] [ ٤:٠٧ ب.ظ ] [ sh.shahfar ]
یادمان باشد که : او که زیر سایه ی دیگری راه می رود، خودش سایه ای ندارد. یادمان باشد که ... خاطرمان تنها نماند ...
[ سهشنبه ٢٤ خرداد ،۱۳٩٠ ] [ ٩:۳۱ ق.ظ ] [ sh.shahfar ]
گاهی وقتا، دست خودمون نیست اگه بین ما وآدما فاصله می افته. گاهی وقتا دست خودمون نیست اگه آدما حس می کنن دوست های خوبی نیستیم، حتی اگه با هر اون چه داریم اون ها رو دوست داشته باشیم. گاهی وقتا، هست که دلمون می خواد با آدما کنار بیایم، می خوایم بپریم بغلشون و بهشون بگیم که متاسفیم اگه کافی نیستیم! بگیم که دلمون می خواد هرچی داریم بدیم که این فاصله دوباره طی بشه... این که دلمون واسه اون صمیمیت گذشته تنگ شده. گاهی وقتا، هست که نمی دونیم چطور باعث بشیم یه اتفاق بیفته ولی این به این معنی نیست که نمی خوایم اتفاق بیفته. گاهی وقتا، منتظریم که یه آدم یه کاری برامون انجام بده. مثلا بیاد و واسه درست کردن اون چیزی که خراب شده، جلو پاها ی خستمون یه راه بذاره، اگه خودش پیش قدم نمیشه. گاهی وقتا، هست که دلمون می خواد هرچیزی که می خوایم بگیم تو چشمامون پیدا بشه. نمی خوایم حرف بزنیم اما می خوایم حسمون بدون اینکه صدایی پیدا کنه از قلبمون بلند بشه و بی هیچ کم و کاستی تو قلب یکی دیگه بشینه. گاهی وقتا هست که یه چیزی می نویسی و می ذاری یه جایی واسه این که یه آدم (اونی که ما می خوایم) بیاد و بشینه و بخونتش. گاهی وقتا، دلمون نمی خواد کسی یادداشت هامون رو ببینه. خلاصه این که گاهی وقتا، دوست داریم بر حسب تصادف هم که شده شانس بیاریم و اون اتفاقی که درسته بیفته. گاهی وقتا، فقط بهونه می گیریم، بهونه ی دستای گرم آشنا ترین غریبه ی دنیامون رو. همین. [ دوشنبه ٢۳ خرداد ،۱۳٩٠ ] [ ٩:٥٩ ق.ظ ] [ sh.shahfar ]
|
|||
|
[ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ]
| |||